محمد باقر شريعتى سبزوارى

293

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

بحث كافى نيست كه در مقام فرق بين حكمت نظرى و حكمت عملى بگوييم حكمت نظرى عبارت است از : يك سلسله « است‌ها » و حكمت عملى يك سلسله « بايدها » ، چرا كه مطلق « بايد » ، براى تفسير حكمت عملى كافى نيست . حكمت عملى به هر حال حكمت محسوب مىگردد ، و حكمت مربوط به امور كلى است ، پس حكمت عملى به بايدهاى كلى بايد تفسير شود ، و گرنه در هر كارى ، مانند هندسه ، صنعت ، و غيره يك سلسله « بايد » ، هست ، در صورتى كه حكمت عملى نمىتوانند باشند . بحث در « بايدها » ى كلى است كه همهء اذهان انسان‌ها آن نوع « بايدها » را دارا مىباشند ، پس ناچار آن « بايدها » بايد براى مقصدهايى باشد كه آن مقصدها فردى و جزئى نباشند . به عبارت ديگر مسئلهء مهم در اين باب اين است كه ، اساساً مسائل اخلاقى را از چه راه مىشود ثابت كرد و برهان اقامه كرد كه اين نوع اخلاق خوب است ، و آن نوع اخلاق ، خوب نيست ؟ آقاى طباطبائى تصريح مىكنند كه اين‌ها برهان بردار نيست ، برهان در امور اعتبارى نمىآيد ، فقط از راه لغويت مىشود اين‌ها را ثابت كرد ؛ يعنى هر چيزى كه ذهن اعتبار مىكند ، براى هدف و مقصدى است كه اگر او را به آن هدف نرساند باطل و اين نوع اعتبار پوچ است . غير از راه لغويت براى اثبات و نفى مسائل اخلاقى راه ديگرى نيست . يك امر عينى نيست كه ما بخواهيم تجربه كنيم ؛ نه از طريق قياس منطقى قابل اثبات است و نه از طريق تجربى . اما از طريق قياس منطقى به دليل اين‌كه مبادى قياس بايد از بديهيات اوليه يا محسوسات ، يا وجدانيات و يا مجربات باشد ، در صورتى كه حكمت عملى به مفهوم خوب و بد برمىگردد و مفهوم خوب و بد از بايدها و نبايدها انتزاع مىشود و بايدها و نبايدها تابع دوست داشتن‌ها و دوست نداشتن‌هاست و دوست داشتن و نداشتن در افراد يك‌سان نيست . مردم به حسب وضع شخصى و يا منافع ملى و گروهى هر كدام و هر دسته و يا هر طبقه و هر ملت ، و يا پيروان هر عقيده و مسلك ، هر كدام هدف‌ها و خواسته‌هاى متفاوت دارند و هر گروهى چيزى را دوست مىدارد ، پس بايدها و نبايدها ، و قهراً خوبىها و بدىها كاملًا امور نسبى و ذهنى مىباشند . پس معانى اخلاقى يك سلسله امور عينى نيست كه قابل تجربه و يا قابل